آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

دلتنگ روزهای نیامده

1393/5/5 13:12
نویسنده : شهرزاد
798 بازدید
اشتراک گذاری

دخترکم

برگ گلم

کاش بدونی مادر چقدر دلتنگ توست

از الان

حتی برای یک شبی که تو بیمارستان برای سزارین میروم

دلتنگ بغل کردنت هست

میفهمی از الان

برای روزهایی که نیامده

غصه ام شده چطور با بخیه ها تورو درآغوش بگیرم

دخترکم

میدونی مادر خسته است

از ناامیدی بابا شهرام

از چهره مایوسش

از غم نبودنش از اینکه اصلا کمکم نمیکند و توقع کوچکترین حرفی هم ندارد

این روزها بیشتر حس میکتم

پشتم خالی است

وقتی دست به زانو هایم میزنم تا بلند شوم

فقط خدا کمکم میکند

اینکه هنوزسرپا مانده ام

خدا ست چه چیزی غیر از این میتواند باشد

 

من هم ناراحتم

از اینکه تشنج ها برگشته

و با رژیم سخت ،دارو،شیرخشک کنترل نمیشوند

ولی چه میشه کرد

جز دعا

من همه تلاشم رو برای بهتر شدنت میکنم

با اینکه بدنم توان ندارد

سنگینم

چیزی تا امدن خواهر کوچولوت نمونده

من تلاش میکنم

من یاد گرفته ام محکم باشم

نمیدونم در آینده چه خواهد شد

همینطور خواهم ماند یا نه

ولی الان

تلاش میکنم

 

 

من نگرانم

برای تو ،برای سلامتی خواهرت ،برای شهرامم

جا مانده ام

میدونی

درمیان این همه استرس و ناراحتی من جا مونده ام

تا کی

نمیدونم

کاش یکی به فکر منم بود

به فکر خستگی هام بود

کاش !

 

پسندها (3)

نظرات (7)

مامان شيوا
5 مرداد 93 14:03
ايشا... خداي بزرگ كمكتون باشه روزاي سختتونم ايشا... زودي ميگدره به اميد عافيت
شهرزاد
پاسخ
ممنون شیوا جون
مریم مامان آیدین
5 مرداد 93 16:31
شهرزاد عزیزم این روزا تموم میشه....صبرت نتیجه میده....روزای شادی در پیشه...این کوچولوی تازه وارد هدیه ست تا اول حال همسرت رو خوب بکنه و بعد آنیتای شیرینتو اندکی صبر سحر نزدیک است...
شهرزاد
پاسخ
یعنی میشه اینطوری شه؟
بابا و مامان
5 مرداد 93 18:51
عزیز دلم امیدوارم این روزها را به سلامتی طی کنی و اومدن نی نی خوشگلهمراه با امدن ارامش و همچنین سلامتی انیتای عزیزم باشه
شهرزاد
پاسخ
انشالله
ناهید
6 مرداد 93 8:26
روزهای سخت می گذزه همین طور که برای ما گذشت. یادمه وقتی برای دنیا اومدن پسرم رفتم بیمارستان دلم برای دخترم شده بود یه ذره. وقتی آوردنش بیمارستان دیدم موهاش شلخته، دور دهانش کاکائویی. جگرم برای بی مادریش سوخت. تو دلم به مادرشوهرم غر زدم. وقتی رفتن یواشکی برای دخترک گریه کردم. حالا می بینم برای خودش خانمی شده و من به غصه های گذشته ام که بوی جوانی می داد می خندم. این روزها می گذره. این قد سخت نگیر. آنیتا بزرگ می شه. با گذشت زمان مشکلاتش حل می شه. فقط شما باز هم صبوری کن. انشالله دختری که بدنیا اومد با قدم خیرش نور شادی و سلامتی به زندگیتون می ده. به امید روزهای شاد برای تو نازنین هموطنم.
شهرزاد
پاسخ
عزیزم چقدر قشتک نوشتی و چقدر قشنگ حس همدردیتو بروز دادی ممنونم ازت عالی بود
نرگس
9 مرداد 93 15:15
با اومدن فسقلی تو راهی همه چی درست میشه. آنیتا و آبجی کوچیکش هر دو با هم حرف میزدن و راه میرن ایشاالله. امیدوار باش عزیزم. من نمیدونم خونتون کجاست و چقد دوره از من ولی اگر کاری داری به من بگو میام
شهرزاد
پاسخ
مرسی نرگس جان من پاسدارانم عزیزم سپاس از لطفت دوستم
محبوبه مامان ترنم
11 مرداد 93 7:11
خدا قوت شهرزاد جون. ان شاالله که همه چیز رو براه میشه.
شهرزاد
پاسخ
قربانت
مامان سمین
26 مرداد 93 3:07
سلام شهرزاد عزیز من یقین دارم تو هم مثل شهرزاد قصه گو با درایت وصبوری با توکل وفکر با امیدو گذشتت همه مشکلات رو حل میکنی.انی به تو افتخار میکنه وقتی بزرگ بشه به داشتن ات میباله کنار دخترات ناب ترین لحظه هارو تجربه میکنی مثل روز روشنه.محاله خدایی که من میشناسم تورو بی جواب بزاره.مثل همیشه صبور باش تا برای من و امثال من الگو باشی
شهرزاد
پاسخ
سپاسگزارم ازت برامون دعا کن گلم