دلتنگ روزهای نیامده
دخترکم
برگ گلم
کاش بدونی مادر چقدر دلتنگ توست
از الان
حتی برای یک شبی که تو بیمارستان برای سزارین میروم
دلتنگ بغل کردنت هست
میفهمی از الان
برای روزهایی که نیامده
غصه ام شده چطور با بخیه ها تورو درآغوش بگیرم
دخترکم
میدونی مادر خسته است
از ناامیدی بابا شهرام
از چهره مایوسش
از غم نبودنش از اینکه اصلا کمکم نمیکند و توقع کوچکترین حرفی هم ندارد
این روزها بیشتر حس میکتم
پشتم خالی است
وقتی دست به زانو هایم میزنم تا بلند شوم
فقط خدا کمکم میکند
اینکه هنوزسرپا مانده ام
خدا ست چه چیزی غیر از این میتواند باشد
من هم ناراحتم
از اینکه تشنج ها برگشته
و با رژیم سخت ،دارو،شیرخشک کنترل نمیشوند
ولی چه میشه کرد
جز دعا
من همه تلاشم رو برای بهتر شدنت میکنم
با اینکه بدنم توان ندارد
سنگینم
چیزی تا امدن خواهر کوچولوت نمونده
من تلاش میکنم
من یاد گرفته ام محکم باشم
نمیدونم در آینده چه خواهد شد
همینطور خواهم ماند یا نه
ولی الان
تلاش میکنم
من نگرانم
برای تو ،برای سلامتی خواهرت ،برای شهرامم
جا مانده ام
میدونی
درمیان این همه استرس و ناراحتی من جا مونده ام
تا کی
نمیدونم
کاش یکی به فکر منم بود
به فکر خستگی هام بود
کاش !


دلتنگ روزهای نیامده 


